close
تبلیغات در اینترنت
خاطره تفحس شهدا
مادران شهدا
نمیدونم چی دارم بگم برای مادرانی که چندین ساله چشم به در خونشون دوختن یا منتظر تماس از کسی هستن که سال ها برنگشته مادرانی که هر روز داغ دارن مادرانی که حتی آرامگاهی برای فرزندانشون نیس تا با اونا درد و دل کنن مادرانی که برای شهیدای بهزیستی مادری میکنن میخوام بنویسم برای این مادرا ،بنویسم تاهمه باهاشون آشنا شن.

نقش زنان به خصوص همسران و مادران شهدا؟





آمار مطالب

کل مطالب : 16
کل نظرات : 52

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 23
باردید دیروز : 0
بازدید هفته : 24
بازدید ماه : 81
بازدید سال : 1,318
بازدید کلی : 1,318
قرآن آنلاین
قرآن آنلاین
آوای وب
اوقات شرعی
اوقات شرعی
خاطره تفحس شهدا

ما در گروه تفحص نیروی انسانی کار می کردیم. یک روز مادری آمد و گفت:

- «دیشب خواب پسرم را دیدم، پسرم به من گفت جنازه ی او و چند تن از شهدا در منطقه ای در زیر خاک پنهان است؛ آمدم تا این موضوع را به شما اطلاع بدهم تا آن ها را پیدا کنید

 من به این مادر گفتم:

- «شما باید با مسئول تفحص مان آقای روستا صحبت کنید.

او الان نیست و در منطقه حضور دارد. بروید هر وقت آمد خبرتان می کنیم

در حال صحبت بودیم که ناگهان درب اتاق باز شد و آقای روستا وارد شد.

بدون هر گونه تعللی، موضوع را به آقای روستا انتقال دادم.

مادر شهید هم نزد آقای روستا رفت و ماجرای خوابش را برای او تعریف کرد.

صحبت های این مادر تمام شد، روستا به شوخی گفت:

- «خواب زن چپ است. داری با ما شوخی می کنی

من هم که حال و روز پیرزن و شوق و همچنین اطمینان او را دیدم، گفتم:

- «کاغذ و خودکار بدهید تا ایشان شکل جایی را که در خواب دیده اند، برای ما بکشد و یا آن را به گونه ای توصیف کند که ما بتوانیم آن را روی کاغذ پیاده کنیم

مادر که منطقه را خوب نمی شناخت، شروع به توصیف آن جا کرد و با کشیدن خط و تپه و توضیح به ما نشان داد که منظورش کجاست.

بعد از کشیدن کروکی خداحافظی کرد و رفت.

چند روز بعد که آقای روستا به منطقه رفت، در حین تفحص، با تپه ای مواجه شد که ناخواسته او را به یاد حرف های مادر شهید انداخت و احساس کرد که این همان نقطه ای است که آن مادر، نشانی اش را داده بود. فوراً بچه ها را صدا زد و به همراه آنان دست به کار شدند و مشغول تفحص شدند، هنوز دقایقی از جستجو نگذشته بود که متوجه ی وجود پیکر چند شهید در دل تپه شدند.

با انتقال جنازه ها و پلاک ها و استعلام از تهران، متوجه شدند که یکی از این شهدا فرزند همان مادری است که نشانی منطقه را داده بود.

سه هفته بعد، این مادر بار دیگر پیش ما آمد و گفت:

- «دوباره خواب پسرم را دیدم و این بار به من گفت می خواهم تو را به مشهد ببرم

آنجا بود که خبر پیدا شدن پیکر پسرش را به او دادیم و این مادر با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد و از ما تشکر کرد.                                                           

قرار شد که آن شهدا را در قالب کاروانی از معراج شهدای تهران به مشهد اعزام کنند.

شهدا را با تریلی و با عبور از چند استان از رامسر به ساری آوردند و از ساری به مشهد بردند.

در میدان امام(ره) ساری، چشمم به این مادر افتاد، جلو رفتم و گفتم:

- «مادرجان! پسر تو روی این تریلی هست و تابوتی را نشانش دادم و گفتم این جنازه ی پسر توست

قرارشد نماینده ی خودمان را بفرستیم تا جنازه ها را از مشهد تحویل بگیرد و بیاورد.

به همین منظور، آمبولانس خالی را همراه کاروان روانه کردیم.

با مشاهده آمبولانس خالی، یاد حرف های مادر شهید در مورد زیارت امام رضا(ع) افتادم.

به مادر شهید گفتم:

- «مادر دوست داری به مشهد بروی؟»

سرش را به نشانه رضایت تکان داد و گفت چیزی نمی خواهم، حتی بدون آب و غذا می روم.

این مادر پس از برگشت از مشهد و برگزاری مراسم پسرش پیش ما آمد و گفت:

- «دیدید پسرم مرا با خودش به مشهد برد و به قولش عمل کرد

 

راوی: حبیب اله احمدی

تعداد بازدید از این مطلب: 16
برچسب‌ها: گمنام , تفحص , مادر , شهید ,
موضوعات مرتبط: خاطرات شهدا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

ذکر ایام هفته
ذکر روزهای هفته
بنر سایت

مادران شهدا